تبليغاتX
عاشق تنها

عاشق تنها

شعر

زندگی آنقدر ارزش دارد که به خاطر آن از همه هستی خود مایه بگذاریم تا قصری باشکوه از مهربانی، محبت، عشق و دوستی بنا کنیم و زندگی آنقدر بی ارزش است که نباید به خاطر آن دلی را بیازاریم و برای رسیدن به قله های فانی دنیا دست به هر کاری بزنیم.

توجه کنید:

تا وقتی سرت را بالا می گیری توی آسمان شب نگاهت به جای دیدن ماه به طرف ستاره ها کشیده می شه. هزاران هزار ستاره. کدامین ستاره به تو چشمک می زند؟ ستاره کم نور یا ستاره ای پر فروغ؟ دنبال ستاره ای باش که چشمکش تنها برای توست و تنها برای تو نور می تاباند. از از چشمک های ممتد و پیاپی ستاره های بزرگ و نورانی بپرهیز. آن ستاره به همه می نگرد و همه به آن می نگرند.

 

 

سلام سلام..................

خوبینننننننننننننننن!!!!!!!!!!!!!!!!!

مرسی که بهم نظر دادین

من اومدمااااااااااااااااااااا چشم غمیار روشن!!!!!!!!!!!

شاید خنده تون بگیره بگین چرا چشم غمیار..........

آخه می دونین چیه بچه ها غمیار همیشه میگه تو دیر آپ می کنی...... حقم داره ولی خب بعضی وقتا نمیشه.....بی خیال حالا که اومدم........

چی کارا می کنین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خوش می گذره راستی داریم به سال جدید نزدیک میشیم کاش بتونیم تا قبل از سال تحئیل بههمدیگه نظر بدیم و بترکونیم چطوره؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ولی فک کنم همون ماجرای روز تولدم بشه آخه قرار بود همه بترکونن که دیدم از بس ترکوندن وبلاگم سوراخ شد...

حالا بگذریم مهم اینه که به ال جدید نزدیک میشیم کیه هامونو دور بریزیم

پس مطمئن باشی من از شماها دلگیری ندارم

خب راستی ا دوستم بگم........ یعنی فک نمی کردم اینجوری بشه ..........اونی که همیشه از درس فراری بود حال و هوای دنشگاه خرده بهش بد جوری داره درس می خونه. فک کنم می خواد روی منو کم کنه........ولی من میگم هر نقشه ای تو کلشه باشه آخه من از ته دل دعا می کنم قبول شه و تو اون شهر غربت احساس تنهایی نکنه

خب دیگه زیاد حرف زدم بای

+نوشته شده در چهارشنبه 1387/12/21ساعت16:34توسط عاشق بی معشوق | |

سلام بچه ها جونم:

خوبیییییییییییییین؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

چه خبرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
کلی دلم براتون تنگیده بود...................................

بعد از درس و امتحان و مدرسه ...... کلی خسته شدم.

امیدوارم بازم بهم نظر بدین تا از خستگی امتحانات تو من چیزی نمونه.

راستی نمره هامم خیلی خوب شده. خودم که راضی بودم.

می خوام بعد از تقریبا یک ماه که نبودم امروز یه شعری براتون بذارم که اونو به تنها عشقم که قرار شده به خاطر اون که دوباره با وجودش زندگیم روشنی داده تقدیم می کنم. کلی هم دلم براش تنگ شده....آخه می دونین اون به خاطر درس و دانشگاهش مجبور شده از این جا بره ولی قراره هر ماه یه سری بهم بزنه.

اینم شعر:

واقعا دوستت دارم


واقعا دوستت دارم


گرچه شايد گاهي

چنين به نظر نرسد


گاه شايد به نظررسد

كه عاشق تو نيستم

گاه شايد به نظر رسد

كه حتي دوستت هم ندارم

ولي درست در همين زمان هااست

كه بايد بيش از هميشه

مرا درك كني

چون در همين زمان هاست

كه بيش از هميشه عاشق تو هستم

ولي احساساتم جريحه دار شده است

با اين كه نمي خواهم

مي بينم كه نسبت به تو

سرد و بي تفاوتم

درست در همين زمان هاست كه مي بينم

بيان احساساتم برايم خيلي دشوار مي شود

اغلب كرده تو ؛كه احساسات مرا جريحه دار كرده است

بسيار كوچك است

ولي آن گاه كه كسي را دوست داري

آن سان كه من تو را دوست داري

هركاهي ؛كوهي مي شود

و پيش از هر چيزي اين به ذهنم مي رسد

كه دوستم نداري

خواهش مي كنم با من صبور باش

مي خواهم با احساساتم

صادق تر باشم

و مي كوشم كه اين چنين حساس نباشم

ولي با اين همه

فكر مي كنم كه بايد كاملا اطمينان داشته باشي

كه هميشه

از همه راههاي ممكن

عاشق تو هستم

 

 

گرچه بیشتر شبیه دکلمه بود ولی امیدوارم خوشتون بیاد

بهم نظر بدین منتظرمااااااااااااااااا

+نوشته شده در پنجشنبه 1387/12/01ساعت16:1توسط عاشق بی معشوق | |

سلام بچه ها جونم:

بعد از مدتی که نتونستم آپ کنم امروز اومدم.

کلی دلم براتون تنگ شدهاااااااااا

چه خبرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چی کارا می کنین؟؟؟؟؟؟؟

راستی واقعا متاسفم که نتونستم به چند نفر نظر بدم تورو خدا ناراحت نشین وقت نکردم

حالا این شعرو بخونین!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

من عشق را در تو

تو را در دل

دل را در موقع تپیدن

وتپیدن را به خاطر تو دوست دارم

من غم را در سکوت

سکوت را در شب

شب را در بستر

وبستر را برای اندیشیدن به خاطر تو دوست دارم

من بهار را به خاطر شکوفه هایش

زندگی را به خاطر زیبایی اش و زیباییش را به خاطر تو دوست دارم

من دنیا را به خاطر خدایش

خدایی که تو را خلق کرد دوست دارم

 

 چه طوره؟؟؟؟؟؟؟؟ شاد بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه 1387/10/04ساعت20:6توسط عاشق بی معشوق | |

سلام سلام یک سلام مخصوص

چه خبرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ببخشین نتونستم چند روزی آپ کنماااااااااا

تحویل نمی گیرین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ازم دلخورینننننننننن؟؟؟؟؟؟؟؟ بخدا نمی تونستم بیام

اما حالا که اومدم می بینم از شما ها هم خبری نیست!!!!!!!!!!!!
مهم نیست.

من می خواستم با کمک شما شاد بنویسم یادتون رفت

ولی شما کمکم نکردین که.......... نگفتین چه جوری باید شاد زندگی کنم ........

فقط یکی دستش بالا بود ...<اونم صبا جون> دیگه هیچکی نگفت میام کمکت می کنم همین محسن جون خودش گفت شاد بنویس اما نگفت چه جوری!!!!!!!!!!!!

آقا محسن منتظر نظرت هستم ............باید بهم بگی چه جوری شاد بنویسم

نه تنها محسن بقیه هم باید کمکم کنن..... حاضرین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
منتظرم

بای

+نوشته شده در چهارشنبه 1387/09/27ساعت16:54توسط عاشق بی معشوق | |

سلام سلام  صدتا سلام

اول از همه از اونایی که تولدمو تبریک گفتن واقعا ممنونم. مخصوصا از غمیار که حسابی ترکونده و از  معما جونم.

دوم می خوام یه چیزی بگم می دونین چیه.........................................................................

نمی گم..............................می گم بابا صبر کنین عصبی نشین خب....................................

چرا می زنی.............................. می خوام بگم ............................با داشتن دوستای خوبی مث شما چرا باید شاد نباشم.........................چرا باید بی خیالی طی نکنم................................چرا باید .................. اصلا چرا باید شاد ننویسم...........

بخاظر شما مخصوصا معما(محسن) می خوام دیگه مطالبمو از غمگین نوشتن دور کنم...........میخوام به قول معروف باحال بنویسم.........می خوام به حرف علیرضا جون گوش کنم......... من میخوام شاد زندگی کنم بابا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

حالا کی کمکم می کنه؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

هرکی هست دستش بالا

+نوشته شده در چهارشنبه 1387/09/20ساعت15:14توسط عاشق بی معشوق | |

سلام بچه ها جونم

تا روز تولدم ۳ روز فقط مونده ها

دوس دارم بترکونین با نظراتون

تا حالا که خوب بوده ولی دوس دارم بهتر شه

بازم بیاین خوشحال میشما

تازه می خوام با حضور شما این کلبه ی تنهایی رو خراب کنم

کمکم می کنین؟

+نوشته شده در شنبه 1387/09/16ساعت13:9توسط عاشق بی معشوق | |

سلام سلام سلام

مرسی که بهم نظر دادین بازم جای شکرش باقیست آمار نظرا بیشتر شده

واسه همینم  خیلی خوشحالم تا حدودی هم از تنهایی بیرون اومدم و سعی می کنم به چیزهای پوچ دنیا فکر نکنم اما مگه میشه؟!!!!!!!!!!!!!!!!

خودم که خیلی دوست دارم که از فکر بی وفایی ها خودمو نجات بدم اما نمیشه........

بازم بهم سر بزنین. خیلی خوشحال میشم

راستی تا چند روز دیگه تولدمه و دوست دارم روز تولدم دیگه تنها نباشم

پس بهم نظر بدین که بهترین کادو تو این سال واسم نظرای قشنگتونه

تا ۱۹ آذر که تولدمه دوست دارم آمار نظرا بالا بره

منتظرمااااااااااااااااااااااااااا                        بای

+نوشته شده در چهارشنبه 1387/09/13ساعت13:14توسط عاشق بی معشوق | |

باز باران

 

می چکد بر دفترم

تا بشوید هرچه دارم در سرم

باز باران

بی بهانه

میزند بر جان خسته

تا بشوید گونه ها را

از غبار سفله بسته

باز باران

بی ترانه

میزند بر دشت لاله

تا بشوید زخم و درد عاشقی را

از درون قلب های زخم دیده

باز باران

بی نشانه

می زند بر صاحبان این زمانه

تا بشوید رنگ تزویر و ریا را

از لباس مردم در خواب مانده

حال باران

در درون ابر پنهان می شود

رنگ و بویش از دیده میگردد نهان

می گریزد او از این درد عیان

باز باران

دور می گردد زمن

تا نبیند سیل اشک و آه من

+نوشته شده در چهارشنبه 1387/09/13ساعت13:9توسط عاشق بی معشوق | |

سلام بچه هاااااااااااااااااااا:

ببخشین یه مدتیه آپ نکردم آخه حقم دارم می بینین تعداد نظرات چقد کمه ولی آمار بازدید یه چیزه دیگه ای می گه یعنی فقط میاین تنهاییمو می بینین و می رین

مگه قرار نبود به من نظر بدین تا از تنهایی در بیام ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مگه قرار نبود راه حل هایی برای جدایی از تنهایی بدین؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اونایی که هم نظر میدن فقط میگن قشنگ بود به منم سری بزن! گرچه خودم می دونم وبلاگ قشنگی ندارم ولی خب می تونین کمکم کنین تا قشنگ شه و مهمتر از اون اینکه با نظراتتون منو خوشحال می کنین و من امیدوار میشم که تو این دنیا یکی به فکر منم هست

خب دیگه زیاد نق زدم

تا آپ بعدی ودیدن نظرات قشنگتون

                                                     بای

 

+نوشته شده در دوشنبه 1387/09/11ساعت13:29توسط عاشق بی معشوق | |

هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم


با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم

 

اندوه من انبوه تر از دامن الوند


بشکوه تر از کوه دماوند غرورم

 

یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است


تنها سر مویی ز سر موی تو دورم

 

ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش


تو قاف قرار من و من عین عبورم

 

بگذار به بالای بلند تو ببالم


کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم

+نوشته شده در یکشنبه 1387/09/03ساعت13:32توسط عاشق بی معشوق | |

سلام دوستان عزیزم

مرسی که بهم نظر دادین و تا اندازه ای منو از تنهایی نجات دادین

ولی هنوز دلم از اونیکه تنهایی رو برام ساخت پره. از دست کسی که زندگی رو برام جهنم کرد

از کسی که خونه مو برام قفس کرد

ازش دلگیرم ولی دعاش می کنم راحت زندگی که و به هرچی می خواد برسه.

امیدوارم با بعتر از ما بمونه و شاد باشه.

بازم بهم نظر بدین

+نوشته شده در یکشنبه 1387/09/03ساعت13:31توسط عاشق بی معشوق | |

خداوندا مرا دریاب که دیگر رو به پایانم

تمام تن شدم زخمی ز تیغ همقطارانم

خداوندا نجاتم ده از این تکرارِ تکراری

از این بیداد دشمن را بجای دوست پـنداری

هیچ با من نیست در این ویرانه ی دنیا

در این نامردی ایام ، در این غمخانه ی دنیا

هیچ با من نیست در این آغازِ بی پایان

ز راه مرگ هم برگشتم ، که مردن هم نبود آسان

همانهایی که می گفتند همیشه یار من هستند

به هنگام نیاز افسوس به رویم دیده بر بستند

 

+نوشته شده در چهارشنبه 1387/08/29ساعت15:11توسط عاشق بی معشوق | |

بچه ها دوباره سلام

من اومدم و دوباره با کوله باری از تنهایی

اصلا تو این کره خاکی یکی نیست منو درک کنه

همونی که تنها گذاشت فقط گفت خوش باش اما نمی دونم خوشی از نظر اون چیه

این که بشینم به دیوار تکیه کنم و فقط به اون فک کنم

یا اینکه بی خیالش باشم

اگه می تونستم بی خیال باشم زودتر از اینا این کارو می کردم اما نمی تونم........................

+نوشته شده در شنبه 1387/08/25ساعت17:51توسط عاشق بی معشوق | |

تو مثل راز پاييزي و من رنگ زمستانم
                                چگونه دل اسيرت شد قسم به شب نمي دانم

تو مثل
      شمعداني ها پر از رازي و زيبايي
                                  و من در پيش چشمان تو مشتي خاک گلدانم

تو درياي تريني آبي و آرام و بي پايان
                             و من موج گرفتاري اسير دست طوفانم
                                                تو مثل آسماني مهربان و آبي و شفاف
                                                                      و من در آرزوي قطره هاي پک بارانم

نمي دانم چه بايد کرد با اين روح آشفته
                                     به فريادم برس اي عشق من امشب پريشانم
                                                              تو دنياي مني بي انتها و ساکت و سرشار
                                                                            و من تنها در اين دنياي دور از غصه مهمانم

تو مثل مرز احساسي قشنگ و دور و نامعلوم
                            و من در حسرت ديدار چشمت رو به پايانم
                                                       تو مثل مرهمي بر بال بي جان کبوتر

و من هم يک کبوتر تشنه باران درمانم
                                     بمان امشب کنار لحظه هاي بي قرار من
                                                                ببين با تو چه رويايي ست رنگ شوق چشمانم

شبي يک شاخه نيلوفر به دست آبيت دادم
                                     هنوز از عطر دستانت پر از شوق است دستانم
                                                                تو فکر خواب گلهايي که يک شب باد ويران کرد
                                                                                 و من خواب ترا مي بينم و لبخند پنهانم

تو مثل لحظه اي هستي که باران تازه مي گيرد
                                  و من مرغي که از عشقت فقط بي تاب و حيرانم
                                                  تو مي ايي و من گل مي دهم در سايه چشمت
                                                                      و بعد از تو منم با غصه هاي قلب سوزانم

تو مثل چشمه اشکي که از يک ابر مي بارد
                             و من تنها ترين نيلوفر رو به گلستانم
                                                    شبست و نغمه مهتاب و مرغان سفر کرده
                                                                و شايد يک مه کمرنگ از شعري که مي خوانم

تمام آرزوهايم زماني سبز ميگردد
                           که تو يک شب بگويي دوستم داري تو مي دانم
                                                               غروب آخر شعرم پر از آرامش درياست
                                                                        و من امشب قسم خوردم تر ا هرگز نرنجانم

به جان هر چه عاشق توي اين دنياي پر غوغاست
                                     قدم بگذار روي کوچه هاي قلب ويرانم
                                                    
بدون تو شبي تنها و بي فانوس خواهم مرد
                                                                              دعا کن بعد ديدار تو باشد وقت پايانم

+نوشته شده در شنبه 1387/08/25ساعت17:47توسط عاشق بی معشوق | |

نظر یادتون نره

اگه نظر ندین دیگه دق می کنم رو دستتون می مونمااااااااااااااااااااااااااااااااااا

چرا باید آمار از نظرات بیشتر باشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بهم نظر بدینننننننننننننننننننننننن

 

+نوشته شده در پنجشنبه 1387/08/23ساعت8:3توسط عاشق بی معشوق | |

در ميان من و تو فاصله هاست

                                       گاه مي انديشم ،

                                                  مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري

                                      تو توانايي بخشش داري

                                                   دستهاي تو توانايي آن را دارد ،

                                      که مرا زندگاني بخشد

                                                چشم هاي تو به من مي بخشد

                                    
 شورِ عشق و مستي

                                                 و تو چون مصرعِ شعري زيبا ،

                                       سطرِ برجسته اي از زندگي من هستي... 

+نوشته شده در پنجشنبه 1387/08/23ساعت8:0توسط عاشق بی معشوق | |

بچه ها جونم من خیلی تنهام دلم از بی وفایی های دنیا پره

یکی نیست بگه چرا تنهایی...................

یکی نیست بپرسه چرا از بی وفایی می رنجی ....................

یکی نیست بگه عاشق چی عاشق کی بودی.......................

به نظرم تنهایی کمتر از مرگ نیست.................................

گرچه حالا دیگه به اون عادت کردم

+نوشته شده در پنجشنبه 1387/08/23ساعت7:42توسط عاشق بی معشوق | |

ترکم مکن ای عشق من بی همزبانم

تنها تو یی ای نازنین آرام جانم

اینجا کسی در ... اش رویا ندارد

دل را سپردن تا ابد معنا ندارد

سر در گریبانم کسی هم درد من نیست

از عشق جز آلودگی چیزی ندیدم

از فصل های دوستی من دل بریدم

این زندگی دیگر سرو سامان ندارد

دیگر به عشق من کسی ایمان ندارد

دیگر نمی داند که را باید صدا زد

این قلب را تا کی به طوفان بلا زد

من باغبان فصل های انتظارم

تو خوب می دانی من اینجا بی قرارم

+نوشته شده در پنجشنبه 1387/08/23ساعت7:37توسط عاشق بی معشوق | |

اگر اشک ها نمی بود داغ ... ها

  سرزمین وداع را می سوزاند

 کسی را که خیلی دوست داری همیشه زود از دستش میدهی

 پیش از آن که خوب نگاهش کنی مثل پرنده ای زیبا بال می گیرد

 هنوز بعضی از حرف هایت را به او نگفته بودی

 هنوز همه لبخندهای خود را به او نشان نداده بودی

 همیشه این گونه بوده است کسی را که از دیدنش سیر نشده ای

 زود از دنیای تو می رود .

  امشب تمام گذشته ام را ورق زدم :

 پر از لحظه های سیاه ، لحظه های داغ و پرالتهاب بی قراری ، دلتنگی

 افسرده ، خاموشی ، سکوت ، اشک ، سوختن .... چیزی نیافتم .

 دلم به درد می آید وقتی سرنوشت را به نظاره می نشینم

 کاش می شد سرنوشت را با آن روزهای شیرین عجین کرد

 نفرین به بودن وقتی با درد همراه است .

 من از قصه زندگی ام نمی ترسم من از بی تو بودن و به یاد تو زیستن

 و تنها از خاطرات گذشته تعذیه کردن می ترسم .

 زندگی ام در اوج جوانی بین شب و روزهایی است که باید بهترین

 سال های زندگی ام باشد ، چنان به هم گره خورده است

 که منجر به نابودی همه جانبه ام می شود .

 ای کاش می تونستم از دستت فرار کنم

 به چه زبانی بهت بگم ازت بدم میاد تو رو خدا دیگه دنبالم نیا

 دلم هوس لحظه معراج روح را کرده است

 دست تو ، سایه تو همیشه بر سر آدم ها قدرت نمایی می کند

 تا آدم ها خلق میشن تو موجود نفرت انگیز هم به دنیا میای

 دلم می خواهد تمام بغض هایم را جمع کنم

 و با تمام وجود و تمام اشک هایم بگویم

 ازت متنفــــــــــرم سرنوشت شوم من

+نوشته شده در پنجشنبه 1387/08/23ساعت7:34توسط عاشق بی معشوق | |